|
حرفهای من ...
نا گفته های من ...
|
روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد... تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت : من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم! در حقیقت من آن را زنده می کنم! حال چطور درآمد سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟! جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت :
اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در
حال کار است آن را تعمیر کنی
[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 10:15 ] [ حامد قطبی ]
[ ]
وقتی باد آروم آروم موتو نوازش می کنه، طبیعت وجودتو اینقدر ستایش می کنه، وقتی که یواشکی خواب به سراغ تو میاد، برای داشتن چشمای تو خواهش می کنه، این همه عاشق داری چطور حسودی نکنم؟ این همه عاشق داری چطور حسودی نکنم؟! وقتی شب فقط میاد برای خوابیدن تو، وقتی هر پرنده به عشق تو پرواز می کنه، برچسبها: این همه عاشق داری چطور حسودی نکنم [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 9:25 ] [ حامد قطبی ]
[ ]
دوستی می گفت : خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند ... تعدادی هم برای محکم کاری دو بار این کار را انجام میدادند، ابتدا و انتهای کلاس ، که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی !!! هم رشته ای داشتم که شیفته ی یکی از دختران هم دوره اش بود... هر وقت این خانم سر کلاس حاضربود، حتی اگر نصف کلاس غایب بودند، جناب مجنون می گفت: استاد همه حاضرند! و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس، می گفت: استاد امروز همه غایبند، هیچ کس نیامده!!! در اواخر دوران تحصیل ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند... امروز خبردار شدم که آگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرده است : هیچ کس زنده نیست ... همه مردند ! [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 9:32 ] [ حامد قطبی ]
[ ]
روزی که برفتند حریفان پی هر کار زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار من یار طلب کردم و او جلوهگه یار حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار او خانه همی جوید و من صاحب خانه [ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:18 ] [ حامد قطبی ]
[ ]
ساحل افتاده گفت گر چه بسي زيستم هيچ نه معلوم شد آه كه من كيستم موج ز خود رفته اي تيز خراميد و گفت هستم اگر ميروم گر نروم نيستم [ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:0 ] [ حامد قطبی ]
[ ]
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 13:55 ] [ حامد قطبی ]
[ ]
درد من تنهایی نیست؛ بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت؛ بی عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند می نامند. [ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 9:37 ] [ حامد قطبی ]
[ ]
وقتی کارگزاران انوشیروان ساسانی در حال بنا کردن کاخ کسرا بودند به او اطلاع دادند که برای پیشبرد کار ناچارند برخی از خانه هایی که در نقشه بارگاه ساسانی قرار گرفته اند را نیز به قیمتی مناسب خریداری و سپس ویران کنند تا دیوار کاخ از آنجا بگذرد، اما در این میان پیرزنی هست که در خانه ای گلی و محقر زندگی می کند و علیرغم آنکه حاضر شده ایم منزلش را به صد برابر قیمت واقعی اش از او خریداری کنیم باز راضی نمی شود.چه باید کرد؟!! انوشیروان گفت : از من نپرسید که چه باید کرد . خودتان بروید و بنا به رسم عدالت و روح جوانمردی با او رفتار کنید... کسانی که از ویرانه های کاخ کسرا (ایوان مداین) بر لب دجله عراق دیدن کرده اند حتما دیوار اصلی کاخ را هم دیده اند که در نقطه ای خاص به شکل عجیبی کج شده و پس از طی کردن مسیری اندک باز در خطی راست به جلو رفته است... این نقطه از دیوار همان جاییست که خانه پیرزن تنها بود و بنای کاخ را به احترام حقی که داشت کج ساختند تا خانه اش ویران نشود و تا روزی هم که زنده بود همسایه دیوار به دیوار پادشاه ماند. از آن زمان هزاران سال گذشته است اما دیوار کج کاخ کسرا باقی مانده است تا نشانه روح جوانمردی مردم ایران و عدل پادشاهانشان در عهد ساسانی باشددیوار کج کاخ کسرا بر جای مانده است تا یادآور آن پیرزن تنها و نماد روح جوانمردی مردم ایرانی و نشانه عدل و عدالت انوشیروان باشد... [ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 9:54 ] [ حامد قطبی ]
[ ]
گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت كعبه رود. با كاروانی همراه شد و چون توانائی پرداخت برای مركبی نداشت پیاده سفر كرده و خدمت دیگران میكرد. تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع اوری هیزم به اطراف رفت ... در زیر درختی مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید از احوال وی جویا شد و دریافت كه از خجالت اهل و عیال در عدم كسب روزی به اینجا پناه اورده است و هفته ای است كه خود و خانواده اش در گرسنگی بسر برد ه اند... چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت برو . مرد بینوا گفت : مرا رضایت نیست تو در سفر حج در حرج باشی تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم. شیخ گفت حج من ، تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف كنم به زانكه هفتاد بار زیارت آن بنا كنم... ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست بیایید بیایید
[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 8:54 ] [ حامد قطبی ]
[ ]
[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 13:19 ] [ حامد قطبی ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |